حرف روی حرف

حرف روی حرف

حرف روی حرف
حرف روی حرف

حرف روی حرف

حرف روی حرف

عنوان

سلام چند لحظه برای پست دنبال عنوان می‌گشتم

آخر سر اسمشو عنوان گذاشتم

ببینید شاید از حرفاو شوخیام خوشتون نیاد

شاید شوخیام خنده دار نباشن من باتمام موجودیتم بهتون حق میدم

این تنها کاریه که میتونم انجام بدم 

بعضی از آدما دوست ندارن راه پیشرفتشون نسخه بشه و بره تو جیب مردم

اساساً حال نمیکنن چیز رایگان پخش بشه و همه استفاده کنن ازش و

اصلاً ربطی ندارد که براشون از زکات علم حدیث بیاری یا نه

داشتم فکر میکردم یعنی من  بااین مختصات به حدی رسیدم که نگران پول و پول درآوردن باشم خب یه تعداد از آدما تو خانواده کارشون پول در آوردن نیست و فقط پول خرج می‌کنند 

تازه استعداد همون کارم ندارن

من بارها دچار نق و نوق و ناامیدی در مورد درآمد و پول شدم

به نتیجه ای هم نرسیدم فقط اعصاب خودمو ودوستم خرد شد

شاید از این نکته غافل بودم قرار نیست کار کنم

نظر شما چیه؟

فرض محال

سلام به فرض محال

اگه امیر رکه میگه

15ساله منو می‌شناسه

بدون آرتوش علیرضا باشه

با قبول کردن حرف مامانم

که شماره ی مجازی همکلاسی‌ته

منو علیرضا چه حرفی داریم

بعد این همه مدت بهم بزنیم؟

من این همه سال بامرد52ساله

تنهایی مو ساختم یه دوره ای هم

واتساپ تلگرام ول کردم رفتم سمت سایت تفریحی اجتماعی 

تو این مدت هم به بار عاشق شدم کسی که صداش جذابه وهم اسم

علیرضا بود

تنهاییامو کشیدم عروسیم نبود شاید اشتباه کردم اما همه خوشگذرونی هاشونو بی من انجام دادن بی اینکه حالی ازم بپرسن

اگه میخواستن یعنی نمی‌تونستن؟

ده سال بهترین روزای عمرم خرج تنهایی و سایت تفریحی اجتماعی ایرانی شد بعدش چاپ کتابام و مریضیم

کسی نمیتونه ادعا کنه صفر تا صد بامن بوده

این وسط یه شماره ز نگرانمه و یه شماره دادم همکلاسی علیرضا 

روند زندگیم جداست شدم ادمین و پیام بده و نویسنده 

گاهی فکر میکنم سر شیر بها یاعلیرضا به تفاهم نرسیدم

گاهی از بی معرفتی بلاک شماره برداشتن دوستام دلم میگیره.

چرا من دوست داشتنی نبودم که آقای قره چایی پسم زد

حالا اگر اون تیم با شماره مجازی اومده باشه باید چیکار کنم 

حوصله ای برای رابطه جدید ندارم 

ته دل کسیو نمیگیرم

14تیر

سلام امروز روز قلم هست 

من خودمو نویسنده نمی‌دونم

اما بخاطر چرت و پرتایی که می‌نویسم

شاید بعضی ها منو جزو نویسنده ها به حساب بیارن

که هم ساده هستن هم دیوونه

خاطره

سلام یه خاطره که تو ذهنم ماندگار هست 

بچه که بودم خامنه ایو می‌دیدم  رو صندلی نشسته

برام سؤال  پیش اومد چرا رو صندلی میشینه

و جوابی براش پیدا نمی‌کردم کسی هم جوابمو نمی‌داد

و اینکه بعداز امسال برای کی پست تولد بذارم

این غم منو غمگین تر کرده باید چیکار کنم 

ای خامنه ای عزیز

چگونه واژه ی شهید را کنار اسمت بذارم

وقتی هنوز رفتن تو باور ندارم 

خامنه ای عزیز شهید

تلویزیون میگه منم میگم

بغضامو چیکار کنم 

آرتوش

سلام آرتوش رو دیدم

تولدشو یادآوری کرد

امشب شب تولدشه

یه چیزی تو این رابطه 

تو ذوق میزند

یه چیزی شبیه به تناقض

دوست داشته شدن 

با قوانین سخت و نوعی

احساس پس زده شدن

اگه معلمم باشه بهش حق میدم